داستان زن دایی
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی: داستان ،زن
داستان مامان صد در صد واقعی داستان من ومامان
 دنبال چی میگردی؟..... هرچی
بخوای ما نداریم که!!!.....بعضی چیزا رو داریم بقیه رو هم بعدا میاریم!!!!
 داستان مامان رو الان داریم .. .. .. . ..این نبود؟؟؟ چی بود؟؟ داستان زن
عمو یاشاید هم داستان زن دایی
خلاصه یه چیزی تو همین مایه ها بوده دیگه نبوده؟؟؟؟؟
 به هرحال خوش اومدی قدمت روی چشم
 به دنبال کدامین قصه و افسانه می گردی؟!                                            
در این بیغوله رد پایی از یاران نمی یابی
 چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد                                که در شهر بدان میراثی از انسان نمی یابی
 نمی خوام بهت فحش بدم(قبلا فحش می دادم ولی یکی گفت دیگه فحش نده منم گفتم
به روی چشم حالا اگه شماها هم نظری دارین در ادامه بدین یادتون نره ها) و
نمیخوام بگم که آدم بدی هستی(چون خودم خیلی از تو بدترم)
ولی میخوام بهت بگم یاشاید بهت یادآوری کنم که:
این چیزا فقط مکر وحیله ای ناجوون مردونست که زندگیت رو خراب میکنه
این چیزا فقط تمایلات کوتاه مدته که خیلی زود خستت میکنه
این چیزا فقط یه سری دروغه که افسردت میکنه
این چیزا فقط به باد دادن عمرو جوونیته
این چیزا فقط گناه و معصیته
(البته اگه هنوز برای گناه حرمت قائل میشی!!!)
صد بار بدی کردی ودیدی ثمرش را خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی
اگه از روی کنج کاوی اومده بودی اینجا برو ودیگه هم دور این چیزا نگرد
ولی اگه از عمد و به نیت گناه کردن اومده بودی(به قول معروف سابقه داری)
مطالب قبلی رو هم بخون تا تو هم بری و دیگه این طرفا نیای!!!
راستی فکر نمیکنی که دیگه کافیه؟؟؟؟؟ و وقت اون شده که توبه کنی!!!!!